خرید بک لینک

سامانی در سرگذشتم نمی بینم . از آزادی و آرامش جدا شده ام و با ترس جدال می کنم . آخر از تهی بودنم چه کس را پُر می توانم کنم . قصه ی شورش دل را هیچ آغوشی لمس نمی کند . رد پای محبت را هرگز مقصد خود نکن . بازی فضایل برای مردمان بازاری پر رونق است .

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

برچسب: نویسنده: پارسا ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 16:55

همه لحظه هایم بهشت بر باد رفته است . این جهنم رسالت افکار و اعمالم شده و این آزار خواب من است .

برچسب: نویسنده: پارسا ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 16:55

افتاده ام میان شب ، سایه ی نور غریبگی می کند ! سرد و خاموش به آوارگی نفس هایم امید می دهم . از کابوس خوبی ها ، رنگ می بازم ...

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

برچسب: نویسنده: پارسا ابراهیمی تاريخ: جمعه 26 اسفند 1401 ساعت: 16:55

گله از محبت دیدن ها نباید داشت . اما و باز امّا من آشوب ام چون با محبت کردن آگاه به آرامش می شوم نه با محبت دیدن !!!

+ به قلمِ داهول ( دامت برکاتهُ )  | 

برچسب: نویسنده: پارسا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 8 اسفند 1401 ساعت: 6:56

صفحه بندی